وبلاگ Alireza z.i

وبلاگ شخصی یک جوون باحال ایرانی

محمد موذی

از قدیم الایام که شامل 10 سال پیش میشه ، همیشه تو خونواده درباره شر بودن منو پسر عموم بحث بوده . (حتی بین جاری ها دعوا شدن چندباری)
خلاصه اینکه بعضی وقتا که دور هم جمع میشیم و فارغ از دنیای مجازی ( این حالت تو زندگی خیلی کم پیش میاد ) ، زنعمو من بحث اذیت های بچگی منو محمد رو میکشن وسط و اونوقته که بقیه جاری ها همنوا میشن.
اندر احوالات بچگی منو محمد ، خیلی باحال بوده.البته واسه خودمون ، چون همش بابا ها از دستمون حرص میخوردن و به قول معروف « بچه ها به بازی ، مادرا به قاضی » !
خلاصه ما پسرعمو ها کودکی پرنشاطی داشتیم.محمد یه سال از من بزرگتره ، و قد بلندتر ( 1.95 متر و من 1.75).و البته در بین این بازی ها و بازیگوشی ها ، صدماتی به ما وارد میشد که بعضی وقتا به دعوای بین خونواده ها می انجامید.
به عنوان مثال ، یه بار که با چادر مامان بزرگ محترم ، داشتیم بازی میکردیم ، به ناگاه این چادر گل گلی سفیدرنگ از وسط به صورت فجیعی جررررر خورد.این مامان بزرگ ما که خیلی به این چادر عزیزش علاقه داشتن ، بسیار عصبانی شدن و همه بچه های عزیزشونو از خونه با کلی داد و فریاد و شیون بیرون انداختن.حالا کتک خوردن منو پسرعمو از دست مادرا و باباها که بماند !
مثال دیگه اینه که یه روز که داشتیم تو خونه بی بی نازنین بازی میکردیم ، جناب محمدخان غیبشون زد و منم تو اون خونه بزرگ دنبالش گشتم.بزرگ چه عرض کنم ، یه جورایی قصر بود.یه زیرزمین سه طبقه داشت که میگفتن اونجا مردازما داره و مارو هیشه از زیرزمینا میترسوندن و....بگذریم.
داشتم خدمتتون عرض میکردم ، خلاصه همه جای این خونه رو به جز زیرزمینا گشته بودم و این محمدجان هم که انگار آب شده رفته بود تو زمین.من یهو به فکرم رسید که برم زیرزمینو بگردم شاید که اثری از این موذی پیدا کنم ، ولی یه صدایی که از ترس نشأت میگرفت ، به من نهیب میزد که نرو اونجا ، مردازما میگره میخورتت و .... که در نهایت کله شقی من بر این ترس پیروز شد و رفتم تو زیرزمین.( در ضمن یه چراغ قوه خیلی قدیمی هم همرام بود از اون قدیمیا که بعید میدونم الان دیگه از اونا پیدا شه )
رفتم تو زیرزمین و طبقه اول رو گشتم که هیچی نبود . بعد با هزار تا ترس و لرز رفتم تو طبقه دوم که یه چیزی جلوی صورتم دهنشو باز کرد و فریاد کشید و من بیهوش شدم.
قضیه از این قرار بود که محمد موذی رفته بود تو زیرزمین و میدونست که من دنبالش میگردم ، تصمیم گرفته بود که منو بترسونه.موقعی که من بیهوش شدم ، کلی منو تکون میده و وقتی میبینه من جوابی نمیدم و بیدار نمیشم ، تصمیم به خبر کردن والدین عزیز میگیره.
بنا به گفته پدرم وقتی که مادرم منو مثل جنازه میبینه خودشم غش میکنه.بقیه هم که دستو پاشونو گم کرده بودن و دسته آخر زنگ میزنن آمبولانس و منو میبرن بیمارستان و به گفته خودشون من بعد از نیم ساعت به هوش میام.
البته بعد از اینکه من قضیه رو تمام و کمال واسه مادرم و پدرم تعریف کردم ، یه دعوای خونوادگی مشتی بین جاریا و داداشا راه افتاد که تا دو سه سال منو محمد همدیگرو ندیدیم.

ولی الان تنها چیزی که از اون اتفاقا باقی مونده ، خندس. 
واااای انگشتام درد گرفت از بس که تایپ کردم.وقت کردم یه خاطره دیگه واستون مینویسم.




پی نوشت : خداکنه که فک و فامیل وبلاگمو پیدا نکنن.چون من اصلا خوشم نمیاد اقوام بیان پست های وبلاگمو بخونن.
۶ نظر ۴ لايک ۰ ديسلايک
آقای سر به هوا
۲۸ تیر ۲۰:۲۰
اینا الان شوخی بود؟؟؟

پاسخ :

نه ، مگه گفتم که شوخیه ؟

از حضور همیشگیت ممنونم سر به هوا جان.
کم نویس
۲۸ تیر ۲۱:۱۸
ان شاءالله در تمام مراحل زندگی موید باشید
اقتضایات سن بوده

پاسخ :

قطعا همینطوره

موفق باشی آقای کم نویس !
تکراری Tekrari
۲۸ تیر ۲۳:۴۵
:)))
یادش به خیر بچگیا
بچه های عمو و عمه جمع میشدیم و از همین آتیشا می سوزوندیم
البته خوبی ما این بود که چون هممون بچه آخر بودیم، خانواده ها رو دعواهامون حساس نبودن، با خیال راحت میزدیم تو سر و کله هم.
دلم خواست اون شیطونیا و سرتق بازیا رو :)

پاسخ :

حالا شما بچه آخری بودین

من که تک بچه ، خونواده رو من حساس ....
 
محمد رضا
۲۹ تیر ۰۹:۱۳
علیرضا داداشی موفق باشی عزیز

پاسخ :

ممنونم محمد رضا جانم
رویا رویایی
۲۹ تیر ۲۲:۱۴
منم خوشم نمیاد فک و فامیل بیان پستامو بخونم یه بار میخواستم به یکیشون آدرس بدم دیدم بی جنبه است بی خیال شدم خخخ

پاسخ :

کلا توصیه من این هست که آدرس اینستاگرام و وبلاگ تون رو به فک و فامیل ندید ، به هیچ وجه
فاطمه :-)
۳۰ تیر ۰۹:۳۷
چ باحال😂

پاسخ :

مچکرمندم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ABOUT ME
انسانی هستم علیرضا نام ، صاف و ساده مثل همین وبلاگ ، که سعی در ثبت نمودن تراوشات ذهن خود که حاصل تفکر زیاد مغزم میباشد ، دارم.
اگه میخواین درباره من بیشتر بدونید ، به بخش « من کیم؟ » مراجعه کنید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بيان