وبلاگ Alireza z.i

وبلاگ شخصی یک جوون باحال ایرانی

در امواج سند

دوستان ، از این به یعد میخوام یه سری از شعر هایی که تو اینترنت خوندم و به نظرم بهتره که شما هم بخونید ، اینجا میذارم.کسایی که اهل شعر نیستن ، با  عرض شرمندگی خدمتشون ، لطفاً تحمل کنن و دست همتونو میبوسم.





به مغرب ، سینه مالان قرص خورشید    

نهان می گشت پشت کوهساران   

فرو پاشید گردی زعفران رنگ    

به روی نیزه ها و نیزه داران 

  

زهر سو بر سواری غلت می خورد   

تن سنگین اسبی تیر خورده   

به زیر باره  می نالید ازدرد  

سوار زخمدار نیم مرده 

  

زسم اسب می چرخید برخاک   

به سان گوی خون آلود ، سرها   

ز برق تیغ می افتاد دردشت   

پیاپی دستها دور ازسپرها

   

میان گردهای تیره چون میغ   

زبانهای سنانها برق می زد   

لب شمشیرهای زندگی سوز   

سران را بوسه ها بر فرق می زد  

 

نهان می گشت روی روشن روز   

به زیر دامن شب درسیاهی  

درآن تاریک شب می گشت پنهان   

فروغ خرگه خوارزمشاهی

  

دل خوارزمشه یک لمحه لرزید   

که دید آن آفتاب بخت ، خفته   

ز دست ترکتازیهای ایام  

به آبسکون شهی بی تخت ، خفته  

 

اگر یک لحظه امشب دیر جنبد  

سپیده دم جهان درخون نشیند   

به آتشهای ترک و خون تازیک  

ز رود سند تا جیحون نشیند 

 

به خوناب شفق دردامن شام  

به خون آلوده ایران کهن دید    

درآن دریای خون ، درقرص خورشید

غروب آفتاب خویشتن دید 

  

به پشت پرده شب دید پنهان   

زنی چون آفتاب عالم افروز

اسیر دست غولان گشته فردا   

چو مهر آید برون از پرده ی روز   


به چشمش ماده آهویی گذر کرد  

اسیر و خسته و افتان و خیزان   

پریشان حال ، آهو بچه ای چند   

سوی مادردوان وز وی گریزان   


چه اندیشید آن دم ، کس ندانست   

که مژگانش به خون دیده تر شد   

چو آتش درسپاه دشمن افتاد   

ز آتش هم کمی سوزنده تر شد  

 

زبان نیزه اش در یاد خوارزم   

زبان آتشی در دشمن انداخت   

خم تیغش به یاد ابروی دوست   

به هر جنبش سری بر دامن انداخت  

 

چو لختی درسپاه دشمنان ریخت  

از آن شمشیر سوزان ، آتش تیز  

خروش از لشکر انبوه برخاست  

که از این آتش سوزنده پرهیز  


درآن باران تیر و برق پولاد  

میان شام رستاخیز می گشت   

درآن دریای خون دردشت تاریک   

به دنبال سر چنگیز می گشت  

 

بدان شمشیر تیز عافیت سوز  

در آن انبوه ، کار مرگ می کرد   

ولی چندان که برگ از شاخه می ریخت    

دو چندان می شکفت و برگ می کرد 

  

سر انجام آن دو بازوی هنرمند   

زکشتن خسته شد وز کار واماند   

چو آگه شد که دشمن خیمه اش جست  

پشیمان شد که لختی ناروا ماند  


عنان باد پای خسته پیچید   

چو برق و باد ، زی خرگاه آمد   

دوید از خیمه خورشیدی به صحرا   

که گفتندش سواران: شاه آمد


میان موج می رقصید درآب   

به رقص مرگ ، اخترهای انبوه  

به رود سند می غلتید برهم   

ز امواج گران کوه از پی کوه 

  

خروشان ، ژرف ، بی پهنا ، کف آلود   

دل شب می درید و پیش می رفت   

از این سد روان در دیده شاه   

ز هر موجی هزاران نیش می رفت 

  

نهاده دست بر گیسوی آن سرو   

بر این دریای غم نظاره می کرد   

بدو می گفت: اگر زنجیر بودی   

ترا شمشیرم امشب پاره می کرد  

 

گرت سنگین دلی ، ای نرم دل آب !   

رسید آنجا که بر من راه بندی   

بترس آخر ز نفرینهای ایام   

که ره بر این زن چون ماه بندی !

  

ز رخسارش فرو می ریخت اشکی   

بنای زندگی بر آب می دید   

در آن سیمابگون امواج لرزان   

خیال تازه ای درخواب می دید   


اگر امشب زنان و کودکان را   

ز بیم نام بد درآب ریزم   

چو فردا جنگ بر کامم نگردید   

توانم کز ره دریا گریزم   


به یاری خواهم از آن سوی دریا   

سوارانی زره پوش و کمانگیر  

دمار از جان این غولان کشم سخت  

بسوزم خانمانهاشان به شمشیر 

 

شبی آمد که می باید فدا کرد   

به راه مملکت فرزند و زن را   

به پیش دشمنان استاد و جنگید   

رهاند از بند اهریمن وطن را  


دراین اندیشه ها می سوخت چون شمع  

که گرد آلود پیدا شد سواری  

به پیش پادشه افتاد بر خاک  

شهنشه گفت : آمد ؟ گفت آری  


پس آنگه کودکان را یک به یک خواست  

نگاهی خشم آگین در هوا کرد   

به آب دیده اول دادشان غسل  

سپس در دامن دریا رها کرد !  

 

بگیر ای موج سنگین کف آلود  

ز هم وا کن دهان خشم ، وا کن  

بخور ای اژدهای زندگی خوار   

دوا کن درد بی درمان ، دوا کن !  


زنان چون کودکان در آب دیدند   

چو موی خویشتن درتاب رفتند  

وز آن درد گران ،پی گفته شاه  

چو ماهی دردهان آب رفتند  


شهنشه لمحه ای بر آبها دید  

شکنج گیسوان تاب داده   

چه کرد از آن سپس ، تاریخ داند  

به دنبال گل بر آب داده !  


شبی را تا شبی با لشکری خرد  

زتن ها سر ، ز سرها خود افکند  

چو لشکر گرد بر گردش گرفتند  

چو کشتی بادپا در رود افکند !  


چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار  

از آن دریای بی پایاب ، آسان  

به فرزندان و یاران گفت چنگیز  

که گر فرزند باید ، باید این سان !  


بلی ، آنان که از این پیش بودند  

چنین بستند راه ترک و تازی 

از آن این داستان گفتم که امروز  

بدانی قدر و بر هیچش نبازی 

 

به پاس هر وجب خاکی از این ملک 

چه بسیار ست ، آن سرها که رفته ! 

زمستی بر سر هر قطعه زین خاک 

خدا داند چه افسرها که رفته ! 


«مهدی حمیدی شیرازی»


+ قابل توجه اونایی که میگن بیاین با آمریکا صلح کنیم ، نظر شما هم محترمه ولی این همه آدم ، کشته شدن واسه اینکه وطن دست دشمن نیفته ، بعد شما برای راحتی خودت میخوای دو دستی تقدیمش کنی به آمریکا ؟ :/

۱۱ نظر ۶ لايک ۰ ديسلايک
فاطمه باغملکی
۰۶ مرداد ۲۲:۴۱
خیلی هم عالی🌼

پاسخ :

ممنونم.
ولی خوندین ؟ :/
_ حسان _
۰۶ مرداد ۲۳:۰۱
شعر خیلیم خوبه ولی هرچه کوتاه تر بهتر :)
(مزاح کردم)

پاسخ :

خیلی هم عالی (مزاحتون)
دختری از جنس باد
۰۶ مرداد ۲۳:۲۵
تا جاییشو خوندم
خیلی قشنگ بود

پاسخ :

ممنونم :)
فاطمه باغملکی
۰۶ مرداد ۲۳:۵۲
نخونده ک نمیگم عالی،،
چند بیت اولشو حفظ بودم

پاسخ :

خیلیم عالی و احسنتم :))
رویا رویایى
۰۷ مرداد ۰۰:۲۳
چقدر خوب به تصویر کشیده و جزییات رو گفته

پاسخ :

شعر های دکتر مهدی حمیدی عالی هستند.من اون جایی که جلال الدین کودکان و زنان رو قربانی میکنه تا به دست اجنبی نیفتن و از طرفی خودش هم راحت بشه ، خیلی دوست دارم.
آقای سر به هوا :)
۰۷ مرداد ۰۴:۴۱
حوصله ام تا نصفش کشید:)

پاسخ :

://
.. مــَـمــَّـد ..
۰۷ مرداد ۱۱:۰۹
خخخ علیرضا دفه آخرت باشه متن اولت رو از رو من کپی می کنیا!!!
شعر هم عالیه....

پاسخ :

ممنونم ، چکار کنم دیگه ، کپی اَند پیست ! 
:)
ح. شریفی
۰۷ مرداد ۱۱:۳۹
در امواج سند، همون حمله مغوله که تو درس ادبیاتمون بود. اون موقع چند هفته ای فقط به این موضوع فکر می کردم که چرا نتونستیم مغول رو شکست بدیم و کلاً اعصابم داغون بود. الان هم بخونم داغون میشه.

پاسخ :

واقعاً چرا ؟ 
:(
حمیدرضا وجدانی
۰۷ مرداد ۱۲:۳۶
سلام
متاسفانه به قدرت خودمون ایمان نداریم.
دولت همه چیز رو توی ارتباط با غربی و شرقی میبینه (تازه وزارت امور خارجه نوشته نه شرقی نه غربی)
مردم هم جنش داخل رو اعتماد ندارند چون کیفیت نداره و عادت نداریم از دسترنج خودمون مصرف کنیم و این میشه شکست دولت و ملت

پاسخ :

و اینه که ایران میشه کشور جهان سومی ! :/
Niloo .hmd
۰۷ مرداد ۱۳:۵۲
صلح فرق داره با تحریم نبودن
اگه به همین وضع ادامه پیدا کنه دیگه مردمی نمیمونه که بخوان ازشون دفاع کنن

پاسخ :

منم میدونم فرق داره ، ولی باور کنید کسایی هستند و دیدم و شنیدم که معتقدند که کل کشور باید بره زیر دست یه کشور ابرقدرت و اونا ادارشون کنن ! البته تعداد همچین کسایی خوشبختانه کم هست.من موافقم که باید کمی با آمریکا و بقیه ، سازش کرد و فشار تحریم ها از روی مردم کمتر بشه ولی اینا میگن که اصلاً اداره کل کشور رو بدیم به آمریکا ! (بازم صد رحمت به اونایی که طرفدار نظام قدیم هستن ، حداقل نمیخوان دو دستی کشور رو بدن دست اونا)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ABOUT ME
یه آدمایی هستن که باید باشن!
اصلا نبودنشون انگار برای دنیا تعریف نشده!
دلت میخواد بشینی ساعت ها بیخیال همه چیز ، از هر دری باهاشون حرف بزنی!
بدون اینکه نگران چیزی باشی!
لازم نیست کاری کنن ، فقط کافیه بشینن و گوش بدن به حرفات...
این آدما میتونن دنیای خاکستری منو رنگی کنن !!!!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بيان