وبلاگ Alireza z.i

وبلاگ شخصی یک جوون باحال ایرانی

امیرمحمد ، دوست من

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم که چرا اینقدر انسانیت تو جامعه کمرنگ شده ، مردم بیرحم شدن ، برخی از مسئولین کاری انجام نمیدن و...
دیروز تولد یکی از دوستان عزیزم بود ، دوستی که از چندم دبستان تا حالا با اون در ارتباطم و  حتی نشده که در ماه حداقل دوبار اونو نبینم.حقیقتا ، یکی از نعمت های باارزش زندگی همین دوست ها هستن(البته دوستای خوب).مثل همین دوست ، امیرمحمد ، که به درد و دل هایت گوش بده ، تو لحظات سخت زندگیت کمک کنه و...
دیروز تولدش بود ، و من با یک کیک چند کیلویی که خیلی سنگین بود ، به خونه این عزیز رفتم.و کادویی و هدیه ای بهتر از کتاب برای او نیافتم.کتاب «شازده کوچولو» از بهترین کتاب هایی بود که خونده بودم (با توجه به جملات فلسفی کتاب) ، و یه نسخه از کتاب که جلد خیلی شیک و باکلاسی داشت و دوزبانه هم بود ، برای امیرمحمدجان هدیه بردم.ایشالا که تو تمام مراحل زندگیش موفق باشه و به خوشبختی و کامیابی برسه. :)

+ عکس تزئینی ست.
++ یکی به سوال من (خط اول) جواب بده لطفاً.
۱۲ نظر ۵ لايک ۰ ديسلايک

کابوس امتحان و مدرسه :(

بعله....و اینه که من در این پست میخوام یکی از اون کابوس خیلی وحشتناک رو واستون تعریف کنم.البته اگه یکم بد تعریف کردم به بزرگواری خودتون ببخشید.(میدونم که میبخشید:) )

من حدود شاید 5 ماه پیش یا 4 ماه قبل این کابوس رو دیدم.قبل از تعریف کابوس لازم به ذکره که سال دوم راهنمایی یه معلم ریاضی داشتم بداخلاق ! بقیه معلم ها دست کمی از اون نداشتن ، تنها کسی که تو مدرسه با بچه ها مهربون بود مدیر مدرسه بود ! خدابیامرزتش ، سال پیش به دلیل داشتن تومور مغزی درگذشت.مرد واقعا خوبی بود ، یادمه که یه بار 14 فروردین به بچه ها ، نفری 20 هزار تومن عیدی داد.

ادامه مطلب ۱۶ نظر ۶ لايک ۰ ديسلايک

آهویی دارم خوشگله...

انقدر که تو کودکی م با این خاطره دارم ، با هیچی ندارم. :)



۱۶ نظر ۶ لايک ۰ ديسلايک

محمد موذی

از قدیم الایام که شامل 10 سال پیش میشه ، همیشه تو خونواده درباره شر بودن منو پسر عموم بحث بوده . (حتی بین جاری ها دعوا شدن چندباری)
خلاصه اینکه بعضی وقتا که دور هم جمع میشیم و فارغ از دنیای مجازی ( این حالت تو زندگی خیلی کم پیش میاد ) ، زنعمو من بحث اذیت های بچگی منو محمد رو میکشن وسط و اونوقته که بقیه جاری ها همنوا میشن.
اندر احوالات بچگی منو محمد ، خیلی باحال بوده.البته واسه خودمون ، چون همش بابا ها از دستمون حرص میخوردن و به قول معروف « بچه ها به بازی ، مادرا به قاضی » !
خلاصه ما پسرعمو ها کودکی پرنشاطی داشتیم.محمد یه سال از من بزرگتره ، و قد بلندتر ( 1.95 متر و من 1.75).و البته در بین این بازی ها و بازیگوشی ها ، صدماتی به ما وارد میشد که بعضی وقتا به دعوای بین خونواده ها می انجامید.
به عنوان مثال ، یه بار که با چادر مامان بزرگ محترم ، داشتیم بازی میکردیم ، به ناگاه این چادر گل گلی سفیدرنگ از وسط به صورت فجیعی جررررر خورد.این مامان بزرگ ما که خیلی به این چادر عزیزش علاقه داشتن ، بسیار عصبانی شدن و همه بچه های عزیزشونو از خونه با کلی داد و فریاد و شیون بیرون انداختن.حالا کتک خوردن منو پسرعمو از دست مادرا و باباها که بماند !
مثال دیگه اینه که یه روز که داشتیم تو خونه بی بی نازنین بازی میکردیم ، جناب محمدخان غیبشون زد و منم تو اون خونه بزرگ دنبالش گشتم.بزرگ چه عرض کنم ، یه جورایی قصر بود.یه زیرزمین سه طبقه داشت که میگفتن اونجا مردازما داره و مارو هیشه از زیرزمینا میترسوندن و....بگذریم.
داشتم خدمتتون عرض میکردم ، خلاصه همه جای این خونه رو به جز زیرزمینا گشته بودم و این محمدجان هم که انگار آب شده رفته بود تو زمین.من یهو به فکرم رسید که برم زیرزمینو بگردم شاید که اثری از این موذی پیدا کنم ، ولی یه صدایی که از ترس نشأت میگرفت ، به من نهیب میزد که نرو اونجا ، مردازما میگره میخورتت و .... که در نهایت کله شقی من بر این ترس پیروز شد و رفتم تو زیرزمین.( در ضمن یه چراغ قوه خیلی قدیمی هم همرام بود از اون قدیمیا که بعید میدونم الان دیگه از اونا پیدا شه )
رفتم تو زیرزمین و طبقه اول رو گشتم که هیچی نبود . بعد با هزار تا ترس و لرز رفتم تو طبقه دوم که یه چیزی جلوی صورتم دهنشو باز کرد و فریاد کشید و من بیهوش شدم.
قضیه از این قرار بود که محمد موذی رفته بود تو زیرزمین و میدونست که من دنبالش میگردم ، تصمیم گرفته بود که منو بترسونه.موقعی که من بیهوش شدم ، کلی منو تکون میده و وقتی میبینه من جوابی نمیدم و بیدار نمیشم ، تصمیم به خبر کردن والدین عزیز میگیره.
بنا به گفته پدرم وقتی که مادرم منو مثل جنازه میبینه خودشم غش میکنه.بقیه هم که دستو پاشونو گم کرده بودن و دسته آخر زنگ میزنن آمبولانس و منو میبرن بیمارستان و به گفته خودشون من بعد از نیم ساعت به هوش میام.
البته بعد از اینکه من قضیه رو تمام و کمال واسه مادرم و پدرم تعریف کردم ، یه دعوای خونوادگی مشتی بین جاریا و داداشا راه افتاد که تا دو سه سال منو محمد همدیگرو ندیدیم.

ولی الان تنها چیزی که از اون اتفاقا باقی مونده ، خندس. 
واااای انگشتام درد گرفت از بس که تایپ کردم.وقت کردم یه خاطره دیگه واستون مینویسم.




پی نوشت : خداکنه که فک و فامیل وبلاگمو پیدا نکنن.چون من اصلا خوشم نمیاد اقوام بیان پست های وبلاگمو بخونن.
۶ نظر ۴ لايک ۰ ديسلايک

ازغد گردی

دیروز با جمعی از دوستان رفتیم روستای پدربزرگ یکی از دوستان قدیمی ، و جاتون خالی ، خیلی خوش گذشت.و امروز که با یه بدن خسته و کوفته نشستم پشت میز ، خواستم که این روستا رو براتون معرفی کنم.


این روستا اسمش « ازغد » هست.که البته خود روستایی ها بهش میگن « زقه ».قدیمی های این روستا میگن که قدمت این روستا به دوران قبل از ظهور پیامبر اسلام (ص) برمیگرده.این روستا شامل چند بنا خیلی مهم هست که در ادامه براتون همراه با عکس توضیح میدم.باغات این روستا بسیار بزرگ و سرسبز هستن و همه جور درختی تو باغ ها هست.از آلبالو و گیلاس بگیر تا سیب و هلو و پرتغال و...    جمعیت روستا رو که من از دهیاری پرسیدم ، حدود 2000 نفر هست.(البته اگه درست باشه) جمعیت روستا به دودسته تقسیم میشن : دسته اول سید ها و سادات و دسته دوم مردم عادی.از قدیم یه سنت خاصی تو این روستا وجود داره که کسانی که سید و یا سادات ان باید با سید ها و سادات ازدواج کنند.

ادامه مطلب ۶ نظر ۲ لايک ۰ ديسلايک

اوضاع این دو روز من

کلا این دو روز رو بیکار بودم ، نه میدونستم که چیکار کنم ، نه حوصله جایی رفتن داشتم ، اون یارو هم که بهم دستمزدمو نداد ، اصن یه اوضاعی شده واسم که تا خودتون تجربش نکنین نمیفهمین.
ولی تو همین بیکاری ، همش پشت میز کامپیوتر بودم و داشتم وبلاگ گردی ( در واقع ولگردی مجازی ) میکردم.وبلاگ بعضی دوستان رو میگشتم ، پست هاشون رو نگاه میکردم ، چند تا سایت رو برای یادگرفتن زبان html و css میگشم ، لیست وبلاگ های تازه بروز شده رو نگاه میکردم و تا دلتون بخواد وبلاگ از لیست باز کردم و خوندم.
نمیدونم چرا هیچ موضوع جدیدی تو نت نیست ! ینی گوگل رو واسه پیدا کردم موضوع جدید زیر و رو کردم اما هیچی ! انگار که نه انگار ! که منم یه بلاگرم و به یه موضوع جدید نیاز دارم !
بقیه بلاگر ها (بعضی ها ) هم اونطوری که من فهمیدم دست کمی از من نداشتن.همه سوت و کور بودن.کلا وبلاگ که داشته باشی پیدا کردن موضوع و متن جدید واسه کپی و پیست سخته چه برسه به اینکه خودت بشینی مثل الان من بتایپی !
تو این دو روز سه بار نتم تموم شد ! میپرسین چه جوری ؟ خودمم نمیدونم ! والا خودم که فقط وبلاگ میگشتم ، خونواده هم که فقط سه نفرن و پدر و مادرم هم کلا استفاده چندانی ندارن ، از طرف دیگه بعیده که مودمو هک کنن چون Wps  رو بستم ، و خداییش نمیدونم چجوری یه اینترنت سه گیگ سه بار تموم شد تو این دو روز ! (ینی کلا 9 گیگ مصرف داشتم)
آقا این وضعیت گرمای هوا چیه ؟ ینی کولر خونه الان 24 ساعته روشنه ، بدبخت کولر هیچ استراحتی که نداره کلا و شاید تو یه هفته همش 45 دقیقه استراحت کرده ! جدی دولت نمیخواد رسیدگی کنه ؟ فشار آب به خاطر کولرا اونقدر کم شده که حتی نمیشه بری حموم !
خب دیگه ، به گمونم چیز دیگه ای ندارم که بنویسم.

پ.ن : با اینکه هیچی تو نت پیدا نمیشه ، یه گیف باحال پیدا کردم که اگه فرصت کنم اونو میزارم.

۴ نظر ۱ لايک ۰ ديسلايک

شعری از دوران مدرسه

فکر کنم دیروز بود که یکی از دوستان تو وبلاگش یه شعر گذاشت. منم که حسود ! سریع یه

شعر پیدا کردم که بزارمش تو وبلاگ.

شوخی کردم ، حقیقتش اینه که پستای یه وبلاگ شخصی باید متنوع باشه.بلخره که همه پستا رو نمیشه

فقط متن و نثر گذاشت.

ولی حقیقتی که هست ، اینه که بعد از اینکه دیدم یه دوست شعر تو وبلاگش گذاشته ، منم به این فکر افتادم

که شعر بزارم تو وبلاگ.از همین جا که نشستم پشت میز و دارم تایپ میکنم.(ساعت 01:06) کمال تشکر رو از این

دوست عزیز میکنم که با این کارشون ، پای شعر رو به وبلاگ من باز کردن.

حالا واسه خوندن این شعر پیشنهاد میکنم برید ادامه مطلب.

ادامه مطلب ۲ نظر ۱ لايک ۰ ديسلايک

عجب مردمی !

نمیدونم چرا مردم دزد شدن !

رفتم یه ماه واسش سخت افزار و نرم افزار و... نصب و تعمیر کردم ،
بهش میگم پول میخوام ، میگه مگه چیکار کردی که بهت پول بدم ؟
آخه  همه انرژی و وقتمو واسه مغازش و مشتریاش گذاشتم بعد میگه
هیچکار نکردی ! به خدا قسم این دزدیه ، حالا انرژی رو میشه جبران کرد
اما وقت چی؟sad
 
۴ نظر ۱ لايک ۰ ديسلايک

یادش به خیر !

یادش به خیر !
اون روزایی که کلاس اولی بودیم ، می رفتیم مدرسه و با هزار ترس و دلهره سر صف وای میستادیم تا ناظم دعوامون نکنه !

یادش به خیر !
اون روزایی که هفت ساله مون بود ، مامان به هزار زحمت و بعضی وقتا با کتک ،ما رو صبح ها از خواب شیرین بیدار میکرد تا یه لقمه نون بخوریم و بریم سر کوچه سوار سرویس شیم !

یادش به خیر !
اون روزایی که میدیدیم کلاس پنجمیا با خودکار مینویسن ، و ما آرزومون بود که بریم کلاس پنجم تا بتونیم با خودکار بیک بنویسیم !

یادش به خیر !
اون روزایی که تو خونه رغبت نمیکردیم مشق های «بخوانیم و بنویسیم» رو بنویسیم ، عوضش میخواستیم بریم بازی با بچه ها ، ولی مامان یا بابا به زور کتک ما رو مجبور میکردن بشینیم پای درس و مشق !

یادش به خیر !
اون روزایی که اگه تو مدرسه دعوا میکردیم و ناظم ما رو میدید ، باید میرفتیم دم در دفتر ، بعد یکی از معلما میومد میگفت «حالا اینا رو به خاطر من ببخشین ، من ضمانت میکنم دیگه از این کارا نکنن !»

یادش به خیر !
اون روزایی که....
۲ نظر ۲ لايک ۰ ديسلايک

خاطره من از کمک کردن به فقیر

سال پیش ماه رمضون بود.ماه رمضون اون سال هم خیلی گرم بود طوری که یه ذره از آنتن رو پشت بوم ذوب شد.خب خداییش دلم میخواست

روزمو باطل کنم برم آب بخورم ولی جالب لینکه از فرط گرما حال همچین کاریم نبود!

پدر رو مادرم جایی افطار دعوت بودن و منو نبردن و خودشون تنهایی رفتن.دو سه ساعت مونده به افطار که هوا خنک شده بود رفتم یه قابلمه 

کوچیک  واسه خودم حلیم از سر کوچه گرفتم و به سمت خونه  حرکت کردم.واسه خوندن بقیه متن برید ادامه مطلب.


ادامه مطلب ۱ نظر ۱ لايک ۰ ديسلايک
ABOUT ME
انسانی هستم علیرضا نام ، صاف و ساده مثل همین وبلاگ ، که سعی در ثبت نمودن تراوشات ذهن خود که حاصل تفکر زیاد مغزم میباشد ، دارم.
اگه میخواین درباره من بیشتر بدونید ، به بخش « من کیم؟ » مراجعه کنید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بيان