وبلاگ Alireza z.i

وبلاگ شخصی یک جوون باحال ایرانی

من شعور دارم

شازده کوچولو پرسید : تو سواد داری؟

روباه جواب داد : سواد مال آدماست ، من شعور دارم.

 

 

+ اینم گوش بدید خیلی زیباست.

 


++ از همتون ناامید شدم.همش سه تا نظر واسه پست قبلی؟ :( نامردا کامنت بزارید دیگه.کم بودن حضورم تو وبلاگ دلیلی بر کامنت نذاشتن نمیشه.

عکس 43

۱۵ نظر ۶ لايک ۰ ديسلايک

پیرمرد

از خواب بیدار شد.بدجور سردش بود.بدن نحیفش میلرزید.یک «یا علی» گفت و از رختخواب حقارت بارش برخاست.از پنجره نگاهی به بیرون انداخت.هوا هنوز تاریک بود.احساس میکرد که پیکر نحیفش رمق ندارد.ولی چاره ای نبود.با قدم های کوتاه به سوی دستشویی رفت و وضویش را گرفت.سجاده کهنه اش را پهن کرد.با خلوص نیت نمازش را خواند.سجاده اش را مرتب کرد و لنگ لنگان به سوی اتاق پیرزن رفت و وارد ان شد.پیرزن حالش خوب نبود.در خواب با خودش حرف میزد و هذیان میگفت.پیرمرد برای چندمین بار دلش به درد آمد.قطره اشکی از گوشه چشمانش چکید.

لباس هایش را پوشید.لباس هایی که شاید برای هزارمین بار پوشیده بود و دیگر ژنده و پاره شده بود.دو بقچه ای که کنار در قرار داشت را برداشت و کفش های پاره را پوشید و از آن خانه نقلی خارج شد.

هوای خیابان بدجور سرد و یخبندان بود.هنوز برفی نیامده بود ، اما سردی هوا خبر از آمدن برف میداد.پیرمرد یک قدم برداشت.پایش به سنگی گیر کرد و محکم زمین خورد.از درد ناله ای کرد و یک «یا علی» دیگر گفت از روی زمین بلند شد و لباس هایش را تکاند.چشم هایش خوب نمیدید و تقریبا نیمه کور شده بود.خودش هم این را میدانست.اما بضاعت مالی نداشت که چشم هایش را درمان کند و از آن مهم تر ، پیرزن را به پیش دکتر ببرد.

گام های دیگرش را برداشت.مواظب بود که در آن کوچه که آسفالت هایش خراب شده بود و بیشترش خاکی بود ، دوباره زمین نخورد.ناخودآگاه به فکر پسرش افتاد.یگانه پسری که سال ها خرج تحصیلش را داده بود.پسری که حالا وکیل شده بود و زن و بچه داشت.اما در طول این همه سال حتی سری به پدر و مادر پیرش نزده بود تا حداقل بداند که زنده اند یا مرده.

دل پیرمرد با این فکر ، بار دیگر به درد آمد.ناگهان متوجه شد که خیابان پر از آدم هایی شده که به سر کار میروند.بعضی ها با اتومبیل و بعضی ها با دوچرخه و بعضی ها پیاده.هیچکس به پیرمرد توجه ای نداشت و حتی نظرشان به لباس های ژنده او جلب نشده بود.همه شان سعی داشتند که زودتر به سرکار خود برسند.

پیرمرد به شلوغ ترین مکان شهر ، یعنی مرکز آن شهر رسید.رو ی زمین پیاده رو نشست و بقچه های خود را روی زمین پهن کرد.عروسک هایی که درون آنها با کاه پر شده بود و ساخته دست خود او بود را ، بیرون آورد و روی بقچه ها چید.عروسک ها ظاهر زیبایی نداشتند ولی پیرمرد امید داشت که بتواند آنها را بفروشد.کم کم شلوغی خیابان بیشتر شد.اما بازهم کسی به او توجه نداشت.

تا غروب بدین منوال گذشت.با وجود اینکه صدها نفر مانند کسانی مثل کاسب ، ولگرد ، معتاد ، دوست پسر و دوست دختر ، زن و شوهر و... از رو به روی او گذشته بودند ، هنوز حتی یک عروسک هم به فروش نرفته بود.همان کورسوی امیدی که در دل پیرمرد وجود داشت هم از بین رفت.به یاد دورانی افتاد که مردم مانند امروز وابسته به ماشین نشده بودند و زندگی مکانیکی عاری از هرگونه احساس نداشتند ، تن فروشی برای مقدار ناچیزی پول نمیکردند ، به دیگران با ثروتشان فخر نمیفروختند و نزول خواری و ربا انجام نمیدادند.

پیرمرد ، نومید و خسته ، وسایلش را جمع کرد و برخاست.به سوی مقصد نامعلومی به راه افتاد.نمیدانست چکار کند.از همه جا بریده بود.هنگامی که به داخل کوچه ای خلوت پیچید ، در پاهایش احساس ضعف کرد ، قلبش تیر کشید و در کتف ها و پهلو هایش احساس دردی شدید کرد.بقچه ها از دستش افتاد و با صورت بر روی زمین افتاد.حس میکرد که دارد میمیرد ولی قدرت هرگونه عملی از او گرفته شده بود.و پیرمرد ، در آن کوچه خلوت و تاریک و هوای سرد ، مرد.

اما هیچ یک از مردم متوجه نشد که در آن لحظه یک پیرمرد نحیف به خاطر نداشتن پول مرده است.هیچکس متوجه نشد که میتوانستند با خرید حداقل یک عروسک ، جان پیرمردی را نجات دهند.پیرمردی که امیدش را از دست داده بود و شاید احتیاج به کمی دلداری داشت.

و پیرزن ، در کنج خانه ، منتظر و چشم به راه پیرمرد بود...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ این داستان توسط خودم نوشته شده.(با صرف 45 دقیقه)

++ دوستان اگه میخواید کپی کنید ، بکنید ولی منبعش رو هم معرفی بکنید.وگرنه راضی نیستم.

+++ دوستان یکم سرم شلوغه ، شرمنده بابت اینکه نمیتونم وبلاگ هاتون رو بخونم.کامنت هاتون رو بعداً جواب میدم.

۴ نظر ۴ لايک ۰ ديسلايک

چرا؟

شازده کوچولو از روباه پرسید : «چرا آدما بی احساسن؟»

روباه جواب داد : «بی احساس نیستن ، فقط فراموش کردن که یه چیزی هم به نام قلب دارن!»


+شبتون به خیر

++ دوستان فعلا نمیتونم وبلاگاتون رو بخونم.شرمنده :(

عکس 42


۱۴ نظر ۸ لايک ۰ ديسلايک

چه نتیجه ای می گیری؟

ﺷﺮﻟﻮﮎ ﻫﻮﻟﻤﺰ ﮐﺎﺭﺁﮔﺎﻩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻭ ﻣﻌﺎﻭﻧﺶ ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺻﺤﺮﺍ ﻧﻮﺭﺩﯼ ﻭ ﺷﺐ ﻫﻢ ﭼﺎﺩﺭﯼ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻧﺪ .

ﻧﯿﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﺐ ﻫﻮﻟﻤﺰ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ. ﺑﻌﺪ ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﭼﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ؟

ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﻬﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ .

ﻫﻮﻟﻤﺰ ﮔﻔﺖ: ﭼﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟

ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﺯﻫﺮﻩ ﺩﺭ ﺑﺮﺝ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭﺍﯾﻞ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ .

ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻓﯿﺰﯾﮑﯽ، ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﯾﺦ ﺩﺭ ﻣﺤﺎﺫﺍﺕ ﻗﻄﺐ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺪﻭﺩ ﺳﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺷﺪ .

ﺷﺮﻟﻮﮎ ﻫﻮﻟﻤﺰ با تأسف سری تکان داد و  ﮔﻔﺖ : ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﺗﻮ ﺍﺣﻤﻘﯽ ﺑﯿﺶ ﻧﯿﺴﺘﯽ .

ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﻭﻝ ﻭ ﻣﻬﻤﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺍﯾﻨﺴﺖ ﮐﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﻧﺪ.


ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺣﻞ ﮐﻨﺎﺭ دست ماست، اما ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺘﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ.

۹ نظر ۷ لايک ۰ ديسلايک

احتمالاً

روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت. در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد. در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت تا اینکه مدیر گفت: اکنون ایمیلتان را بدهید تا ضوابط کاریتان را برایتان ارسال کنم. مرد گفت: من ایمیل ندارم. مدیر گفت: شما میخواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید ولی ایمیل ندارید. متاسفم من برای شما کاری ندارم.

مرد ناراحت از شرکت بیرون آمد و چیزهایی که خریده بود را در همان حوالی به عابران فروخت و سودی هم عایدش شد. از فردای آن روز مرد از حوالی خانه خود خرید میکرد و در بالای شهر میفروخت و با سود حاصل خریدهای بعدی اش را بیشتر کرد. تا جایی که کارش گرفت. مغازه زد و کم کم وارد تجارت های بزرگ و صادرات شد.

یک روز که با مدیر یک شرکت بزرگ در حال بستن قرارداد به صورت تلفنی بود، مدیر آن شرکت گفت: ایمیلتان را بدهید تا مدارک را برایتان ارسال کنم. مرد گفت: ایمیل ندارم. مدیر آن شرکت گفت: شما با این همه توان تجاری اگر ایمیل داشتین دیگه چی میشدین. 

مرد گفت: احتمالآ سرایدار شرکت مایکروسافت بودم......!!



۱۱ نظر ۶ لايک ۰ ديسلايک

شرور نجات یافته

در جنگ جهانی‌دوم یک هواپیما از آمریکا سقوط کرد، این هواپیما 9 نفر سرنشین داشت!

8 نفر از آن‌ها توسط بومیان خورده شدند و تنها یک نفر از آن‌ها نجات یافت و آن کسی نبود مگر واکر بوش «یکی رئیس جمهوران آمریکا»

همونی که باعث شد خیلی از بلاها سر ایران بیاد ....

۱۴ نظر ۴ لايک ۰ ديسلايک

حکمت خدا


ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎهی بود که ﻭﺯﻳﺮﯼ داشت که همیشه ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﻴﺮ ﻳﺎ ﺷﺮﯼ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ می‌افتاد، ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺑﺎﺩﺷﺎﻩ می‌گفت: «ﺣﺘﻤﺎ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ!» ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ چاقو ﺑﺮﻳﺪ ﻭ ﻭﺯﻳﺮ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﺖ ﺣﻜﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ!»

ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻨﺪﯼ ﺑﺎ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ که ﺑﻪ ﺣﻜﻤﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻭﺯﻳﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁن رﻭﺯ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﺭﻓﺖ، ﻭﻟﯽ این بار ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﻮﺩ. ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﻜﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻋﺪﻩ‌ﺍﯼ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﻣﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ خواستند ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍﻳﺎﻧﺸﺎﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻛﻨﻨﺪ. ﻭﻟﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ کردن، ﻣﺘﻮﺟﻪ شدند ﺩﺳﺖ پادشاه ﺯﺧﻤﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﻘﺺ می‌خواستند. ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻴﻦ پادشاه ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ کردند. ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻗﺼﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ پیش ﻭﺯﻳﺮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻗﻀﻴﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺣﻜﻤﺖ ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺣﻜﻤﺖ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ!»

ﻭﺯﻳﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: «ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺣﺘﻤﺎً ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﻣﯽﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺘﻤﺎً ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ می‌شدم.»

۳ نظر ۲ لايک ۰ ديسلايک

نمونه ای از تلاش و موفقیت

سالها پیش پسربچه ی فقیری ازجلوی یه مغازه ی میوه فروشی رد میشد که بطور اتفاقی چشمش به میوه های داخل مغازه افتاد، صاحب مغازه که پسرک را تو اون حال دید دلش سوخت ورفت یه سیب ازروی میوه ها برداشت و دادبه پسربچه.پسربچه باولع زیادسیب رابه دهانش بردو خواست یه گازمحکم به سیب بزند که یه فکری به ذهنش خطورکرد، اون باخودش گفت بهتره این سیب را ببرم دم یه مغازه ی دیگه و بادوتا سیب کوچکتر عوض کنم و این کارا انجام دادو بعدیکی از سیبها راخورد و اون یکی راهم به یه نفر فروخت و باپولش دوباره دوتا سیب خرید و این کار را اینقدر انجام داد تا اینکه تونست یه مقدارپول جمع کنه وبعدش با این پول ها دیگه برای خرید سیب سراغ میوه فروش نمیرفت و مستقیمأ از جایی که میوه فروش میوه تهیه میکرد میوه میخرید.چندسال گذشت و حالا دیگه اون پسرک بزرگترشده بودو با این کارش موفق شده بود مغازه ای دست وپا کنه و کم.کم بااین مغازه اوضاع مالیش خوب شده بود. اون جوان دیگه به این پول ها راضی نمیشد وسعی کرد برای خودش یه کاردیگه ای دست وپا کنه وباهمین هدف یه شرکت کوچیک تولیدقطعات الکترونیک دست وپا کردو چندنفر را هم سرکار گذاشت چندسالی گذشت واون شرکتش راگسترش داد و بجای چند نفر، چندین هزار نفر رو استخدام کردو بجای تولید قطعات شروع به ساخت موبایل ولب تاب کرد و موفق به تولید بزرگترین و باکیفیت ترین موبایلهای دنیا شد، اون شخص کسی نبود بجز "استیوجابز" مالک معتبرترین برند موبایل و لب تاب دنیا "اپل"

اون توی یه مصاحبه گفته علت اینکه شکل مارک جنسهای من عکسه سیبه، به این دلیله که یادم نره کی بودم و هرگاه خواستم مغرور بشم گذشته م رو بادیدن این سیب به یادبیارم...

۳ نظر ۲ لايک ۰ ديسلايک

یک حکایت خیلی جالب

فرق باغبان با وزیر شاه !


امروز تو تلگرام یک حکایتی خوندم که خیلی جالب بود و گفتم بد نیست برای شما هم تو وبلاگ بزارم.

خب ، خیلی از ما تو زندگیمون گله داریم که چرا فلانی اونطوریه و من اونجوری نیستم و فرق من با اون چیه و...

خب فرق ما با کسای دیگه تو کیفیت کار ماست.ممکنه کیفیت کار یکی از ما بهتر باشه  و به چیزای بهتری دست یافته

باشه.

واسه اینکه موضوع رو بهتر متوجه شید برید ادامه مطلب و حکایت رو بخونید.


ادامه مطلب ۱ نظر ۱ لايک ۰ ديسلايک
ABOUT ME
انسانی هستم علیرضا نام ، صاف و ساده مثل همین وبلاگ ، که سعی در ثبت نمودن تراوشات ذهن خود که حاصل تفکر زیاد مغزم میباشد ، دارم.
اگه میخواین درباره من بیشتر بدونید ، به بخش « من کیم؟ » مراجعه کنید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بيان